بالاخره دانشگاه قبول شدم
واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی![]()
خیلی خوشحالمممممم![]()
بالاخره طلسم شکسته شدو ما شدیم دانشجو![]()
نمی دونم چه جوری خوشحالیمو بیان کنم .....
خدایا شکرت ....![]()
بهترین خبری که می تونستم بشنوم همین بود...![]()
خلاصه من دیگه اون مهسای قدیمی نیستم کلاسم رفته بالا ![]()
خوب دیگه بسه ابراز احساسات
ایشالا اونایی که هنوز نرفتن دانشگاه برن و این طعم خوشش رو تو دهن احساسا کنن!!!!
موفق باشین
![]()
از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.
اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.
احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.
احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.
« دکتر علی شریعتی »
(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )
در کوله بار تنهایی شب
با قطره اشکی که بر گونه ام جاریست
و با یک دنیا خاطره و آرزو
در خیابان های شهر شلوغ و پر حادثه قدم می زنم
به امید آرامشی دوباره!!!!!
اما دریغ از یک مهربانی و محبت


به نام حق
بهترین وارزان ترین پوشش برای تو لبخند است برای رسیدن به هدفت برخیز .
برای انجام خیر درنگ نکن . به سخت ترین دست نیافتنی ها خواهی رسید تنه اگر اراده کنی وتسلیم نشی.
تا فرصتی باقیست کار نیکی انجام بده . ایمان داشته باش که تو مهمی . تو میتوانی با اتصال به لایزال الهی هر کاری را به انجام برسانی .
خودت را باور کن برای اهدافت بالاترین را در نظر بگیر وبا همه قلب وایمانت برایش تلاش کن از دعا غافل نشو ..
نگرانی را از خود دور ساز .برای هیچ چیز نگران نباش وبرای همه چیز دعا کن و شکر گزار باش.
غیر ممکن را از خاطره ها محو کن. تا کسی بعد از این ، باز همواره نگوید : هرگز ، و به آسانی همرنگ جماعت نشود ، زنگ نقاشی تکرار شود ، رنگ را در پاییز تعلیم دهند ، قطره را در باران ، موج را در ساحل ، زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه ، و عبادت را در خدمت خلق ، کار را در کندو ، و طبیعت را در جنگل سبز.
مشق شب این باشد ، که شبی چندین بار ، همه تکرار کنیم ، عدل ، آزادی ، قانون ، شادی. امتحانی بشود ، که بسنجد ما را ، تا بفهمند چقدر عاشق و آگه و آدم شده ایم. در مجالی که برایم باقی است ، باز همراه شما مدرسه ای می سازیم ، که در آن آخر وقت ، به زبانی ساده ، شعر تدریس کنند ،
و بگویند که تا فردا صبح خالق عشق.......

دو روز با قی مانده به پایان جهان تازه فهمید که اصلا زندگی نکرده است !
تقویمش پر شده بود و تنها 1روز خط نخورده باقی مانده بود.
پریشان شد و اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. التماس و در خواست کرد اما خدا سکوت کرد !
به پرو پای فرشته ها پیچید اما باز هم خدا سکوت کرد! فریاد زد و جارو جنجال براه انداخت... !
اما باز هم خدا سکوت کرد!
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.... وخدا سکوتش را شکست و گفت:بنده من !
یک روز دیگر هم رفت و تو تمام روز را با بدو بیراه گفتن و جارو جنجال از دست دادی!
تنها یک روز دیگر باقی مانده است....بیا این یک روزت را زندگی کن. او با گریه گفت:اما با یک روز چکار می توان کرد؟
خداوند فرمود :انکس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم بکارش نمی اید

من از طرف نفس جون دعوت شدم تا بازی بهترین و بدترین شرکت کنم خوب می نویسم:
بهترین لحظه زندگیم:موقع که خوابم!!!!
بدترین لحظه زندگیم: تا الان که اتفاق نیفتاده امیدوارم که هیچ وقت نیفته
بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: مرگ عزیزترین کسم( خدا نکنه زبونم لال)
بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته: برم تو جنگلای شمال تنهای تنها بعد یک دفعه یک خرس ببینم
منفورترین کسی که می شناسم:...............
حالا از شیدا بارونی ناخدا با خدا ستاره غریبانه
امیدوارم به نظرات من نخندید
ای خدای من
من هیچگاه نخواستم انسان اینجایی باشم که من انسان زمینی نخواهم شد
که انسان زمینی تمام روحش در زمین خواهدماند
که انسان زمینی بودن مرگ وجودیت انسان است
حال که بعد از سالها سوختن و شکستن و زخم خوردن
روزی هزار بار بر لبه تیز و باریک و کوتاه مرگ و زندگی دویدن و بالا و پایین پریدن
باید به گوشه ای بروم و همانند یک درخت تنها همانند یک گوزن پیر و همانند برج نیمه مخروبه
که همه از فرو ریختن سقف از آن فرار می کنند و هیچ گاه به این تنها پناه نمی برند
در گوشه ای منتظر از میان رفتن سوختن و نابود شدن باورهای خود باشم
ای تنها خدای من
انسان بدون باورهای خود هیچ است
اگر روزی مرگ باورهای من فرا رسیده پس روز مرگ انسانی بودنم فرا رسیده
ای تنها خدای من
از تو می خواهم و می طلبم....
مرا انسان زمینی مگردان که انسانیت او فنا پذیر است
خدای من از تو می پرسم اینگونه مرگم را می پسندی؟؟؟؟؟؟؟
برام جای تعجب بود نه به اون شوری نه به این بی نمکی ولی این سیاست احمدی نژاد منو کشته . احمدی نژاد هیچی که نداشته باشه ولی از سیاستش خوشم میاد خیلی آدم با سیاستی هستش.
طبق آخرین خبری که درج کردم درباره همین بگیر بگیرای اخیر متوجه شدم این همه سخت گیری و فقط مال این بود که چون ۱۱ اردیبهشت روز کارگر بود( اینم بگم که تو همه جای دنیا کارگرا تو این روز میان بیرون و برای دفاع از حق خودشون تظاهرات می کنن ) دولت احساس خطر کرده که مبادا مردم از این قضیه سو استفاده کنن و بریزن تو خیابون و توی شهر تشنج ایجاد کنن و به خاطر همین قضیه بد حجابی رو سنبل بگیر بگیرای اخیر قرار داده بودند و........
اگه دقت کرده باشی مجلس یک هفته تعطیل بود چرا ؟؟؟؟ چون که می ترسیدن کارگرا بریزن جلوی مجلس و شلوغ کاری راه بیندازن و تمام نماینده های شهرستانها هم به شهرشون برگشتن و مواظب اوضای شهرها بودند البته اینم بگم همین چند وقت پیش کارگرا توی جمشیدیه با به دست داشتن طابوت مشکی که روش شعار درباره وزارت کار بود و رو دوششون گرفته بودن و یک طابوت دیگه که جلوی پاشون بوده رو به عنوان نماد قرار داده بودند .
خلاصه خوب رکب خوردیم از رییس جمهورمون ما آدما همه بازیچه دست سیاست مداران کشورمون هستیم البته نه تنها ایران بلکه تمام دنیا این جوریه ولی خوب باید تحمل کرد دیگه .....
اخیش راحت شدم مونده بود تو گلوم نمی دونستم چی کار کنم ....


